غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

244

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

تولد نمود و در كوفه نشوونما يافت و او پسرخالهء فراء است و در سنهء تسعين و مائه عبيدة بن الحميد الكوفى كه در سلك علماء فن حديث و قراءة انتظام داشت و بعد از فوت كسائى بتعليم امين مىپرداخت عالم آخرت را منزل ساخت و همدرين سال بقول امام يافعى شيخ ابو على شقيق بن ابراهيم البلخى وفات يافت اما در نفحات مسطور است كه در بعضى از تواريخ بلخ آورده‌اند كه شقيق در سنهء اربع و تسعين و مائه در ولايت ختلان بسعادة شهادة رسيد و العلم عند اللّه الحميد المجيد ذكر خروج رافع بن ليث بن نصر بن سيار و بيان رفتن هارون بجانب روم با سپاه بسيار علماء اخبار آورده‌اند كه يحيى بن اشعث بن يحيى الطائى كه در سلك اعيان ماوراء النهر انتظام داشت دختر عم خويش را كه عورت جميلهء مالدار بود عقد فرمود و بنابر ضرورتى آن مستوره را در سمرقند گذاشته عزيمت بغداد نموده زمان غيبت يحيى امتداد يافته منكوحهء مذكوره داعيه كرد كه از وى بيرون آيد و شوهر ديگر كند اما تدبيريكه موصل بكوى مقصور تواند بود نمىيافت و رافع بن ليث بن نصر بن سيار ازين معنى واقف گشته قوهء طامعه‌اش در حركت آمده بدان ضعيفه پيغام فرستاد كه مصلحت آنست كه تو مشرك شوى تا عقد نكاح ميان تو و يحيى انفساخ يابد آنگاه باز ايمان آورده شوهر كنى و آن مكاره برينموجب عمل نموده رافع او را بخواست و چون اين خبر بسمع يحيى رسيد نزد رشيد رفته كيفيت واقعه را معروض گردانيد و هارون متغير شده نامهء به حاكم خراسان على بن عيسى بن ماهان در قلم آورد كه منكوحه را از رافع بستاند و رافع را حد زده گرد اسواق بگرداند و على اين مهم را بسليمان بن حميد ازدى كه عامل سمرقند بود فرمود و سليمان حسب الحكم بتقديم رسانيده اينمعنى موجب آن شد كه رافع جمعى را با خود متفق ساخت و علم مخالفت خليفه را برافراخته در سنهء تسعين و مائه سليمانرا گرفت و بقتل رسانيد و على بن عيسى پسر خود عيسى را بجنگ رافع فرستاده او نيز در معركهء هيجا كشته گشت و كار رافع بالا گرفته رايت طغيان او از اوج ثريا در گذشت و همدرين سال هارون الرشيد با صد و سى و چند هزار مرد جرار غزو روم را پيش نهاد همت ساخته در آن ديار آتش نهب و تاراج مشتعل گردانيد و بلدهء هرقله را فتح كرده بسيارى از نسوان و صبيان ترسايان در دست مسلمانان اسير شدند چنانچه عدد ايشان بشانزده هزار رسيد و يكى از آن جمله اسقف قبرس بود كه نفس خود را بهزار دينار باز خريد و بالاخره ميان رشيد و قيصر كه تقفور نام داشت مهم به صلح انجاميد و تقفور عجالة الوقت مبلغ پنجاه هزار دينار برسم جزيه ارسال نمود و بموجب مدعاء رشيد قبول كرد كه بعد از آن هرساله مبلغ سيصد هزار دينار بخزانهء عامرهء بغداد فرستد و هرقله را كه اهل اسلام خراب كرده بودند تعمير نمايد آنگاه رشيد سالما غانما از آن سفر بازگشته ببغداد